تابناک:این مستندساز می‌گوید: با «کری» و «اشتون» وقت مصاحبه داشتم، به خاطر نداشتن پول لغو شد/ نگویید مشکلات پخش مستند، بگویید مافیای پخش!/ حاضر نیستم خودم را ارزان بفروشم. ناگفته‌های «سهیل کریمی» از چاه‌های ویل بودجه فرهنگ و مافیای پخش مستند!
کد خبر: ۵۸۲۵۳
تاریخ انتشار: ۱۵ تير ۱۳۹۴ - ۱۶:۲۶ 06 July 2015
به گزارش تابناک اصفهان به نقل از حلقه وصل، سهیل کریمی از سال 74 وارد حرفه روزنامه نگاری می شود و در همان ابتدای کار، به گفته خودش ژانر بحران را برای کار کردن انتخاب می‌کند که به خاطرش بارها تهدید، آسیب و زندانی شده است. در همان سال های ابتدایی کار و در اوج کار روزنامه نگاری به افغانستان می رود تا از نیروهای طالبان و مردم افغانستان عکس برداری کند. برای اولین بار با " گزارشی از شرق" به آنتن شبکه دو می آید و با سر و صدایی که با این مستند به راه می اندازد، مجلس و دولت را به این قضیه حساس کرده و در نهایت تاثیرش افزایش بودجه نیروی انتظامی برای حفاظت بیشتر از مرزهای شرق کشور می شود.

متن زیر گفتگوی سهیل کریمی با خبرگزاری نسیم است که توجهتان را به خواندنش جلب می کنیم.

یا تهدید می شدم، یا بازداشت و یا انفرادی بودم

من به هر شکلی که صحبت کنم به گونه‌ای شعاری برداشت می‌شود! من نه خودم را مستندساز می‌دانم و نه ادعای مستندسازی دارم. ولی حدود ۱۹ یا ۲۰ سال یا بیشتر، روزنامه نگاری کردم. از سال ۷۴ تا ۹۴ که ۲۰ سال می شود. و البته نوع روزنامه‌نگاری من هم، می‌شود گفت روزنامه‌نگاری "بحران" بوده است، که همیشه‌ی خدا هم به همین دلیل آسیب دیدم! یا تهدید می‌شدم، یا بازداشت و دستگیر و یا انفرادی بودم! همان زمان وقتی در کار روزنامه‌نگاری و نوشتن بودم آن چیزهایی که انگیزه اصلی من حساب شده و در واقع طرز فکر و دغدغه و آمالی که به دنبالش بودم، این بود تا برای قشری که خودم مدعی بودم که مظلوم هستند و با آن فاکتورهایی که حضرت امام(ره) مشخص کرده بودند و با آرمان‌های انقلاب هم‌خوانی داشتند، به عنوان بلندگویی باشم و به نوعی صدای آن‌ها را به جامعه و بیشتر از جامعه به مسؤولان برسانم.و خیلی از مسؤولان به خصوص در  آن مقطعی که من کار روزنامه نگاری را شروع کردم، این شکل از سفرهای استانی را در برنامه‌هایشان نداشته و عمدتاً از مردم و جامعه دور بودند و البته مدعی این نیستم که حتی در کار روزنامه‌نگاری، من برای اول بار این کار را شروع کردم. خیر. من و خیلی‌های دیگر دنباله رو کسانی بودیم که با انقلاب اسلامی دغدغه نجات محرومان را داشتند. مثلاً در عرصه مستندسازی شهید مرتضی آوینی.

آوینی بعد از جریان انقلاب با مستندهایی که می‌ساخت، به نوعی پرچم‌دار این جریان شد و به قول خودش با مستند اشراق در صدد ستاندن داد مظلومان برآمد که "خان‌گزیده‌ها"، "هفت قصه از بلوچستان"، "بشاگرد دیار فراموش شدگان" و خیلی از مستندهای دیگری که قبل از دفاع مقدس هم بودند را ساخت.  وقتی که موضوع دفاع مقدس مطرح شد، باز همان رویه برای مستند بحران ایجاد شد.  کار روزنامه‌نگاری هم به همین گونه بود یعنی می‌توان گفت ادعای من این بود که موضوع نوشتاری را با همان روش بحران به پیش ببرم.



در دوره طالبان و در اوج دوران روزنامه‌نگاری به افغانستان رفتم

این که بگویم وارد عرصه مستندسازی شدم و مستندسازی بحران را با تغییر رویه پیشینم ادامه دادم؛ به این صورت نبود. همان طور که حضرت امام(ره) برای ما مشخص کرد که جنگ ما جنگ عقیده است و مرز و جغرافیا نمی‌شناسد، ما هم این جریان را به همین شکل سعی کردیم ببینیم. در همان زمانی که روزنامه‌نگاری هم می‌کردم، این رشته به هم پیوسته را فقط داخل ایران نمی‌دیدم و به نظرم ادامه آن در آن سوی مرز بود. من در دوره طالبان و در اوج دوران روزنامه‌نگاری به افغانستان رفتم و شاید جزو معدود کسانی بودم که توانستم از نیروهای طالبان و شهرهایی که در دست طالبان بود عکس بگیرم. و فکر می کنم آن مطلب در سال ۸۰ چاپ شده بود. من به موازات این فعالیتم کم کم با موضوع مستندسازی آشنا شدم و مستند من هم مستند بحران بود. مثلا اولین باری که وارد عرصه مستند شدم "گزارشی از شرق" را با دوستان شبکه دو ساختیم، که تحقیقات روزنامه‌نگاری خودم بود و دقیقا و مو به مو همان گزارشی که در سال ۷۹ در چهار شماره یکی از نشریات کار کرده بودم، عینا تبدیل به مستند شد. دقیقا همان‌ها و همان خانواده‌ها را یکی، دو ماه بعد برای کار مستند گرد هم آوردیم. مستند پر سر و صدایی هم شد و در بدنه دولت و مجلس شورای اسلامی تأثیر داشت و باعث مصوباتی شد که متمم بودجه نیروی انتظامی افزایش یافت تا بتوانند مرزهای شرقی را محکمتر حفظ کنند.

به دنبال این نبودم که اسمم را معروف کنم

این جا من متوجه شدم که کاری که با روزنامه‌نگاری می‌کردم و شاید از صددرصد، ده درصد تأثیر داشت و صدای مرا به جامعه می‌رساند، در کار مستندسازی تأثیرش ۹۰ درصد شد. من به دنبال این نبودم که نوشته و اسمم را مطرح کنم، بلکه می‌خواستم صدای آن‌هایی که از امتیازات معمولشان برخوردار نیستند را به جامعه برسانم. وقتی دیدم که این وسیله، وسیله بهتری است تا من به هدفم برسم ،به کار مستند پرداختم. در سال‌های ۸۱ یا ۸۲ بود که به همین ترتیب و در داخل ایران مستند بحران کار می‌کردم، ماجرای جنگ دوم خلیج فارس و حمله امریکا و قوای متحد به عراق پیش آمد. من در اوج درگیری  وارد عراق شدم  و بعد ا ز این که از عراق برگشتم، ادامه روند مستندسازی داخلی را بلافاصله پی گرفتم. در خارج از کشور هم اگر موضوعات خاصی رخ می داد می‌رفتم و آن جا هم مستند می‌ساختم. موضوع "نیاز" است. یعنی این نیست که اگر این جا و در داخل ایران در حال ساخت مستند سیاسی یا اجتماعی باشم و با به وجود آمدن بحرانی در خارج از ایران این روند را کلا قطع کرده و به خارج بروم! خیر، این طور نیست. این رشته به هم متصل است. اگر نیازاین جا باشد، همین جا کار می‌کنم و اگر ببینم حالا آن طرف باید حضور داشته باشم خارج از ایران در اولویت است و حس کنم که حضورم در آن‌جا مؤثرتر است، بلافاصله به خارج می‌روم.

من اولین مستندساز ایرانی بودم که وارد عراق و سوریه شدم

این جا بحث سیاسی یک مقدار پررنگ‌تر می شود. مثلا اگر دغدغه من این است که تاریخ نگاری کنم و بحث مذاکرات هسته‌ای را به تصویر بکشم، به روسیه، قزاقستان، اتریش، سوییس و... می‌روم و آن‌چه که در توانم هست را سعی می‌کنم انجام بدهم. البته اولویت بندی هم می‌کنم. به فرض ممکن است چندین موضوع مختلف روبروی من باشد، یعنی میزی که همه گزینه‌ها روی آن است! و من باید انتخاب کنم. مثلاً سوژه‌ای وجود دارد که ده‌ها نفر دیگر به جز من هم می‌توانند به سراغ این سوژه بروند، ولی ممکن است به مشکل بخورند. چون می‌بینم که من بهتر می‌توانم و دسترسی‌هایم بیشتر است و همین طور تجربه‌ام و آشناهایی در آن کشورها دارم که بلدچی‌گری مرا می‌کنند. لذا سریع‌تر می‌توانم کارم را نسبت به دوستان دیگر پیش ببرم، پس به سراغ همان موضوع می‌روم. مثل "پاراچنار" در پاکستان یا سوریه یا عراق و خیلی از این کشورها که من حضور داشتم. من اولین مستندساز آزاد ایرانی بودم که در سال ۹۰ و ۹۱ وارد سوریه شدم و بعد از آن سایر دوستان اقدام به مستندسازی در سوریه کردند. من از سال ۸۹ اقدام کردم و اواخر سال ۹۰ وقتی وارد سوریه بیشتر به جوانب سیاسی و اجتماعی آن فتنه توجه کردم و سال ۹۲ هم جوانب جنگی و بحث کشتار و عملیات‌های نظامی را مد نظر قرار دادم و بعد از این قضیه فکر می‌کنم که راه برای سایرین باز شد. شاید آن موقع به نوعی تابو بود ولی الآن دوستان علی‌رغم همه موانع و سنگ اندازی‌هایی که صورت می‌گیرد می‌روند و کارشان را انجام می‌دهند. و کارهای خوبی هم می‌سازند و در این راه زخمی و شهید هم داده‌ایم که محسن اسلام‌زاده آخرین نمونه مثالی آن است. دوستان هر روز به شوقشان افزوده می شود و در اوج درگیری‌ها هم هستند. بعد از تیم شهید آوینی من احساس می‌کنم که دوستان رسانه‌ای دیگر به دنبال رفتن به جنگ‌ها نبودند. منظورم از تیم شهید آوینی مثلا رضا برجی و نادر طالب‌زاده و... بودند و می‌خواهم بگویم که عده‌ای محدود بودند که این کارها را انجام می‌دادند. اما الان احساس می‌شود هر کسی که کوچک‌ترین دغدغه‌ای که دارد سعی می کند حتی با لوازمات محدود فیلم سازی، باز هم کار خویش را انجام دهد.

در جنگ در ایستگاه های صلواتی شربت درست می کردم

مقداری به عقب برگردیم، به دوره دفاع مقدس و همان کارهایی که شهید آوینی می‌کرد که فرصت نبود تکنیک را به بچه‌ها یاد بدهند. شاید یکی از بزرگ‌ترین کارهایی که در دوران دفاع مقدس و جنگ در مستندسازی انجام شد، این بود که بچه های حوزه هنری، ۴۰ نفر از علاقه‌مندان به مستندسازی را جمع کردند و به بیست گروه دو نفره تقسیم کردند و به هر گروه یک دوربین سوپر ۸ دادند که هر کدام یک حلقه فیلم ده دقیقه‌ای می‌خورد. یکی تصویربردار بود و یکی هم دستیار. یک آموزش مستندسازی خیلی سریعی به اینها داده بودند شبیه آموزش‌هایی که شب‌های عملیات به رزمنده‌ها خیلی سریع داده می‌شد این آموزش به این ۴۰ نفر داده شد و گروه "چهل شاهد" شکل گرفت که این‌ها به جبهه رفتند و در خلال دفاع مقدس هم ۳۲ نفر از آنها شهید شدند و فقط ۸ نفرشان باقی ماند. تنها کار تکنیکی و آموزش دادن به بچه‌‌ها به این شکل بود و در واقع فرصتش نبود. یا مثلا در حین کار که آوینی بچه‌ها را به جاهای مختلف می‌برد و یکی مثل رضا برجی گل می‌کرد و کار را از دست یاد می‌گرفت. یعنی هیچ کلاس آموزشی‌ای نبود. رضا برای خود من می‌گفت: من در این ایستگاه‌های صلواتی شربت توزیع می‌کردم یا یک مقطعی لودرچی بودم و یک دوربینی هم داشتم و عکس می‌گرفتم و آقا مرتضی آوینی یک سری عکس‌های مرا در حوزه هنری دید و خیلی برایش جالب بود که من کادر و قاب و زاویه را بدون این‌که آموزش ببینم بلدم و توانستم خودم را نشان بدهم. و بعدها آقا مرتضی دوربین تصویربرداری را هم در اختیار من گذاشت. همین رضا بعدها با حسین جعفریان یک تیم دو نفره‌ای تشکیل دادند و یا با تیم‌های مختلف که در کشورهای گوناگون به خصوص تاجیکستان و افغانستان و پاکستان و بالکان مستندهای تأثیرگذار ساختند.

مستندسازی را تجربی آموختم

ومن به شخصه تربیت و آموزش خاصی ندیدم که بخواهم درباره تربیت سایر نیروها نظر بدهم و همین مقدار کاری هم که انجام دادم، مستندسازی صرفاً تجربی بوده است. یعنی از ابتدا در کنار دوستان مستندساز بودم و از همان اول هم از دوربین نترسیدم . به این صورت که کار اولی که در سال ۷۹ انجام دادم خودم محقق و نویسنده  بودم و حتی به عنوان راوی جلوی دوربین هم قرار گرفته بودم و این موجب شد که ترس من از کار و دوربین بریزد و این که به قول دوستان و منتقدان اعتماد به نفس کاذبی دارم پر بی‌راه نیست که همیشه هم برای من خوش یمن بوده است! مثلا من دوران خدمت سربازی در بهداری بودم. روز سوم یا چهارم پزشک یار شدم. کنار پزشک می‌ایستادم و برای تجربه می‌دیدم که در حال تزریق دارو به بدن بیمار است و اولین بیماری که برایم آوردند من پنی‌سیلین را روی او امتحان کردم!



در سال ۸۱ اولین کاری را که خودم مستقلا کارگردانی کردم مستند داستانی ساختم که وسط کار، دیالوگ و فیلم نامه را می‌نوشتم‌؛ چون اصلا کار داستانی ساختن را ندیده بودم ولی در همان مقطع، مستند داستانی ساختم و شبکه دو آن را در چهار قسمت پخش کرد.

می گفتم که این اعتماد به نفس برای من خیلی شیرین بود و باعث شد که من کار را زود یاد بگیرم و تجربه ام بیشتر شد و خیلی سریع تر چیزهایی را که باید یاد می گرفتم کسب کردم. و همین باعث شد که این احساس ایجاد شود که بعضی از کارهایی که می‌بینم چقدر احتیاج به نقد دارد. مثلا این که کادر کار چرا اشتباه است؟ یا این که چرا صدای کار به این شکل است؟ چون خودم درگیر کار شده بودم و نقایص کار خودم را می دیدم و کارهای دیگران را هم برای خودم نقد می کردم. و دیدن این نقایص و با این نحو جلو رفتن موجب شد که  سال ۸۷ احساس دغدغه بکنم. از یکی دو سال قبل جایی را به عنوان دفتر کار در میدان انقلاب برای خودم پیدا کرد بودم. حالاحس می کردم که همین مقدار تجربه کمی که پیدا کردم را باید به بچه ها هم منتقل کنم. تابستان ۸۷ بود که چندین نفر از دوستان آمدند و من تجربه تدوین گری را که در حین کار و کمی هم مطالعه آموخته بودم را به ایشان آموزش دادم.

حالا من تجربه آموزش دادن مستند، تئوری سینما و تدوین را تجربه کردم و دوباره این تابو شکست و این اعتماد به نفس بیشتری به من داد! آن زمان وبلاگ نویسی خیلی مد شده بود و جمعی از بچه ها که در این فضا فعالیت می کردند و کمی هم مرا شناخته بودند درخواست تداوم کلاس های آموزشی را داشتند. من هم قبول کردم و از آن جمع، ۵ یا ۶ نفر مستندساز شدند، آن هم از نوع جهادی و کارهای مطرحی را هم ساختند. این اولین و مهم ترین قدم بود و این موضوع ادامه داشت.



یکی همین مستند " بهجت انقلاب" بود که من خودم در این مدل کار " مستند پُرتره" جزو معدود کارهایی بود که به آن خوبی دیدم و سازنده آن کسی بود که اولین کار مستندسازیش را انجام می داد. خیلی از بچه های دیگری هم از جمله محسن اردستانی بودند که در این وادی وارد شدند و در خیلی از جشنواره ها کارهایشان برگزیده شده است و نشان داده است که بچه ها می توانند و آنچه که مهم بود کشف استعداد بوده است و استعدادهایشان به این شکل می درخشد.



هدف اصلی تک تیراندازها شده بودم

در سوریه این مدل به نظرم جواب داد که  فقط دوربینم به عنوان چشم شاهد برای من و بقیه کسانی است که در آن جا نیستند و تنها به این طریق صحنه را می بینند. این جاست که ساختار خود به خود مستند محض می شد. در این اثر دوربین من با آدم هایی که در یکی از عملیات ها به عنوان نیروهای خط شکن به دل دشمن زدند و از سه جهت هم در محاصره قرار گرفتند همراه شد، تا جایی که تک تیراندازهای دشمن به دلیل دیده شدن کوله پشتی من تمام سعی شان این بود که از من به عنوان هدف اصلی استفاده کنند! این جا دوربین همه چیز را روایت می کند و فقط در این مکان مستند محض جواب می داد و مسلما در این شرایط نمی توانستم مستند داستانی را داشته باشم و نمی توانستم مصاحبه برای مستند گزارش بگیرم. فقط دوربین روایت گری می کند؛ یعنی صحنه شهید شدن و تیر خوردن بچه ها، در محاصره بودن، از محاصره خارج شدن، سوختن یکی از دوستان در تانک و... که این ها را به شکل محض به تصویر می کشیدم. چگونگی پیشرفت کار و ساختارش به موقعیت خود قصه و داستان و سوژه ای که به دنبالش هستیم و همان فردی که دارد این کار را انجام می دهد بستگی دارد.



اگر دنبال پول بودم  راننده تاکسی می شدم که وضعش بهتر از ماست

اولا که یکی مثل من در روزنامه نگاری یا مستندسازی لزوما در پی ماندگاری نیست! ماها در کار روزنامه نگاری و خبرگزاری و خبرنگاری دنبال تاثیر هستیم. یعنی اگر به دنبال پول بودیم، اگر راننده تاکسی می شدیم ممکن بود درآمدمان بیشتر باشد ولی چند بار و چند جا شنیدید که فلان رمان باعث یک انقلاب در دنیا شده است؟ من نمی خواهم بگویم که به صورت محض نبوده است و شاید بعضی از رمان ها چنین تاثیری داشتند؛ ولی خیلی کم بوده است که یک رمان در ذهن آدم ها رسوب کند و در یک جایی طغیان کند. ولی مثلا اتفاقی که در "سیدی بوزید" در تونس می افتد و آن جوانی که خودسوزی می کند؛ از طریق روزنامه نگاری و خبرنگاری است که یک مرتبه دنیای عرب را به هم می ریزد و باعث انقلاب و بیداری اسلامی می شود و یا انقلاب فیسبوکی و یا بهار عربی و اتفاقات ۸۹  و ۹۰ را به وجود می آورد که هنوز هم پس لرزه هایش را داریم می بینیم.

 و این تاثیر خیلی آنی تر است تا این که بخواهیم بگوییم جنگ و صلح تولستوی در انقلاب بلشویکی شوروی تاثیر گذاشت. من دنبال تاثیر آنی و دغدغه بوده و هستم نه این که هنر خود را به رخ دیگران بکشم. نمی خواهم این را بگویم آن هایی که سینماگر هستند و کار درام و داستانی می کنند می خواهند هنر خودشان را به رخ بکشند؛ نه. من بیشتر دغدغه این را داشته ام که جامعه ام را تحت تاثیر قرار بدهم و همین موجب شد که به دنبال کار مستند بروم و چه بسا یک زمانی به این برسم که کار سینمایی انجام دهم. مثل همین کار روزنامه نگاری که می کردم و بعضا کار قصه نویسی هم انجام دادم ولی دنبال رمان نبودم و مستند سازی برای من در اولویت قرار داشت. مثل کار روزنامه نگاری که نسبت به کار قصه برای من اصل بود.
یک صحبت هایی انجام شد که بچه ها زحمات زیادی می کشند و به سوریه و لبنان و عراق و... می روند و کار تصویری تولید می کنند. شما اشاراتی داشتید که علی رغم همه "کارشکنی هایی" که وجود دارد... این کارشکنی ها از طرف کیست؟ ما ظاهر قصه را که می بینیم، سیاست رسمی جمهوری اسلامی حمایت از سوریه و عراق است و تبعاً اداره کننده جریانی که باید روایتگر واقعیت های آن جا باشد و در برابر یک موج تبلیغات رسانه ای که دنیا به وجود آورده است بایستد. طبیعتاً چیزی که در ظاهر به وجود می آید این است که ما هزاران دستگاه فرهنگی داریم و این ها از اصحاب رسانه حمایت می کنند. کشورهای مقصد هم قاعدتا نباید مخالفت کنند. بیشتر درباره موانع و کارشکنی ها توضیح می دهید.

کارت بین المللی خبرنگاری‌م را یک ضد انقلاب برایم تهیه کرد!

ما در حیطه کاری و جغرافیایی خودمان دو طیف هستیم. یک طیف طرفدار انقلابیم و طیف دیگر مخالف انقلاب. هنرمندان موافق با انقلاب و جبهه معارض که حضرت آقا فرمودند. حالا این جبهه معارض مان، خوشبختانه یا متاسفانه آدم های عمدتا منطقی هستند. آدم هایی که بعضی از آنها در کار و در بحث هنر جبهه بندی با دشمن خود ندارند. بعضا اتفاق می افتد که من در عرصه مستند میخواهم کاری را انجام دهم و از آن طرف دوستان ضد انقلاب من بیشتر از دوستان انقلابی دستم را می گیرند! برای آن ها این مهم نیست که الان روی موضوعی کار می کنیم که این ها با آن دشمنی می کنند؛ بلکه نگاهشان این است که خروجی باید یک کار هنری خوبی شده و  نتیجه دهد.خیلی اتفاق افتاده است که دوستانی که دوست من و دشمنان انقلاب هستند؛ -که طبیعتا باید دشمنان من هم بشوند- خارج از کشور با من تماس گرفتند و گفتند که می توانید به مثلا فلان جا بروید چون همه چیز مهیاست. حتی کارت بین المللی مرا یکی از دوستان ضد انقلابم! برای من تهیه کرد. حتی آدرس منزل خودش را هم برای این کار داده؛ یعنی قبلش بر اساس رزومه ای که داشتم برای من کارتی را از یکی از کشورهای اروپایی گرفت که من به عنوان یک مستند ساز و روزنامه نگار بدون مرز شناخته می شوم. و بعد از یک سال این برای من سابقه شد و من عضو یک مجموعه بین المللی شدم و به من پاسپورت خبرنگاری دادند که اگر من بخواهم به کشوری بروم و این کارت را به سفارتخانه آن کشور بدهم؛ آن ها موظفند ظرف مدت ۲۰ روز به من ویزا بدهند؛ بدون این که بخواهم برای دریافت ویزا با وزارت خارجه رایزنی کنم



روایتی از مافیای پخش مستند

شاید این فرد از لحاظ مالی چشم داشتی داشته است، مثلا می گفت که صد دلار برای من بفرست تا فلان کار را انجام شود. با این که می دانستم این مبلغ از میزانی که او باید هزینه کند خیلی کمتر است اما حاضر بودم ده برابر این پول را بدهم تا این کار برای من انجام بشود و این برای من خیلی شیرین بود. چه کسی در ایران این کار را برای من انجام می دهد؟ اصلا چه کسی دغدغه این را دارد که چنین کاری بکند؟ ولی آن طرف وقتی کوچکترین اشتراکی با ما داشته باشند می خواهند کار را به دست ما بدهند تا به وسیله ما به سرانجام برسد. حتی ابایی از این ندارند که ما با عوامل جمهوری اسلامی سر و کار داریم. ولی آیا بین بچه های خودمان به این صورت است؟ متاسفانه شده زیر پای هم را خالی می کنیم تا بتوانیم مانع فلانی شویم که فلان کار را انجام ندهد و این ها همه به دست مافیای خودی که در جناح مومن به انقلاب هستند افتاده است که چه در ساختن و چه در پخش کردن یک اثر موثرند.

یک خاطره برایتان تعریف میکنم. من در جنگ ۳۳ روزه آمار گرفتم که چطور به آن جا بروم و خاطرم هست که روز دوم جنگ بود و من هم خارج بودم و به ایران آمدم و همان روزی که به ایران آمدم به دنبال این بودم که برای رفتن به لبنان رابطه بزنم. مثلا آن زمان حاج سعید قاسمی می توانست کاری بکند و من به ایشان زنگ زدم و فهمیدم که این جا نیستند. بعد به چند تایی از بچه ها که می دانستم با لبنان ارتباط دارند حرف زدم که به من گفتند که مثلا فلان فرد در فلان مکان با دست اندرکاران یک ستاد بحران زده اند و آن ها برای این موضوع تصمیم گیرنده هستند. من به آن مکان رفتم و مسؤول آن ستاد مرا شناخت و از من استقبال کرد و من هم از ایشان خواستم که مرا به لبنان بفرستند.

سردسته مافیا نگذاشت که ما به لبنان برویم

حالا من کلی برنامه ریزی کرده بودم و با دوستم آقای بکایی قرار گذاشته بودم که به لبنان برویم. حتی به بسیج سیما گفته بودیم که از این اس ان جی های جمع و جور که بشود در یک یا دو کیف بتوانیم حملش کنیم، به ما بدهید و ما آن جا هماهنگ می کنیم و دو سه گروه و دوربین  با خودمان می بریم که جمعا ۵ تا ۶ نفر بشویم. آن زمان اسراییل جاده حاشیه مدیترانه را می زد و ما باید با موتور می رفتیم و لحظه به لحظه هم برای تلویزیون گزارش می دادیم و مستند خودمان را هم باید می ساختیم و به این صورت حتی گفتیم که این کارها را هم برای شما انجام می دهیم و وقتی این را گفتیم کلی خوشحال شدند . مسؤول آن ستاد گفت اجازه دهید من با فلانی تماس بگیرم چون ایشان نیروها را می فرستند. حالا این فلانی خودش سردسته مافیا بود! و وقتی با ایشان تماس گرفتند ایشان در بیروت بود و بعد از سلام و احوال پرسی به ایشان گفتم که من نیروهایم را آماده کردم و می خواهم برای کار به لبنان بیایم. ایشان به من گفت گوش به زنگ باش تا یکی دو روز بعد مسئول دفترم با شما تماس می گیرد. وقتی با مسؤول دفتر ایشان صحبت کردم؛ فهمیدم که حاج آقا فرمودند که نیرو نیاز نیست و خودمان به اندازه کافی این جا نیرو داریم . هر کاری که باید انجام می دادیم؛ باید این آدم ها تایید می کردند و می فرستادند. چون آن زمان فرودگاه بیروت هم بسته بود و این ها باید هماهنگ می کردند که ما به دمشق می رفتیم و از دمشق با ماشین به بیروت می رفتیم و هیچ کسی هم جز این ها نباید این کار می کرد.

این حضرات چاه ویل بودجه های فرهنگی هستند

دوستان وقتی من را می دیدند؛ می گفتند که مستند ساز جهادی هستید و خیلی تعریف می کردند .حال به فرض امنیتی هم بوده باشد. به نظر شما خودشان چه کاری انجام دادند؟حتی چهار فریم عکس از صحنه جنگ ندارند. رضا برجی بعد از تمام شدن جنگ آن جا بود و از خرابه ها عکس گرفت. یا مثلا من وقتی در سوریه برای تصویر گرفتن با خط شکن جلو می روم و به قول همکارم محمد تاجیک ۵۰ متر هم جلوتر از خط مقدم می رویم، چرا قبل از ما کسی نمی رود این کار را بکند؟ و این که ما با پررویی به این جاها رفتیم و قضایایی هست که بعد مطرح می کنم که وقتی بعد از ۴۰ یا ۵۰ روز بو بردند که ما آن جا هستیم و چه کارهایی کردیم؛ اقدام به دستگیری ما کردند و تجهیزات ما را گرفتند. حضرات به نوعی چاه ویل این بودجه های فرهنگی هستند. دلارهای نفتی ای که به دلیل تحریم ها خیلی جاها جلویشان گرفته شد یکی از خوبی هایش هم همین بود که این دلارهای نفتی که در این چاه ویل ها ریخته می شد و باعث می شد که این ها پول بیت المال را به هدر بدهند؛ حداقلش این بود که دیگر به دستشان نرسید!

ماها کار خودمان را انجام می دهیم. این حضرات عمدتاً از لحاظ رسانه ای و بصری بی سواد مطلق هستند. نه صلاح و نه ابزار رسانه را می شناسند و برای همین عدم شناخت است که نمی دانند الآن ما در این مقطع ۴ یا ۵ سال اخیر،(شاید در دهه های اخیر یعنی ده ،بیست یا سی سال بعد از انقلاب هم ما یکی از بزرگترین سلاح هایمان رسانه ها بودند) که ما در منطقه غرب آسیا (خاورمیانه درگیر هستیم) اصل جنگمان، جنگ رسانه ها است. کسی این جنگ را می برد که سلاح رسانه را خوب بشناسد و بتواند درست از آن استفاده کند. اگر بچه ها سواد رسانه ای داشته باشند و بخواهند استفاده کنند؛ این حضرات نمی گذارند. چون خودشان هیچ اطلاعی ندارند و به اصطلاح سوراخ هستند. وقتی منِ مستند ساز و روزنامه نگار، به جاهایی از این دست می رویم و کارهایی را می سازیم، این عدم آگاهی دوستان یکی یکی در این منابع دیده می شود.



وقتی من به پاراچنار رفتم ، سوراخ های امنیتی ما یکی یکی دیده می شود؛ که چرا شیعیان مظلومانه کشته می شوند و هیچ بازتابی این جا ندارد .و وقتی خدمت حضرت آقا می روم، می فهمم که چقدر اطلاعات غلط و اشتباه به حضرت آقا داده اند. آقا فرمودند که مظلومیت این مردم بایستی ابلاغ شود و این مردم باید دفاع مشروع از خودشان داشته باشند. کمیسیون امنیت مجلس دوبار به خاطر من جلسه گذاشتند و من رفتم و صحبت کردم. نقطه نظرات مرا شنیدند و فیلم های مرا دیدند و دوستان دیگری هم آمدند و صحبت کردیم و تصمیمی که گرفتند دقیقا همان چیزی بود که من به دنبالش بودم.

آقای بروجردی که در آن زمان هم رییس کمیسیون بود؛ اصرار بر این داشت که نقطه نظرات خودم را بگویم تا این که عملیاتی شود. چرا چنین چیزی اتفاقا می افتد؟ چون وقتی به آن جا رفتم، متوجه شدم که این حضرات کارشان ایراد داشته است و من باعث دیده شدن این ایراد شده ام .

وقتی به قزاقستان رفتم فهمیدم دستگاه دیپلماسی مان چقدر مشکل دارد

یا وقتی به قزاقستان رفتم تا سرگذشت شیعیان قزاقستان را بسازم؛ متوجه شدم که دستگاه دیپلماسی ما چقدر سوراخ است و مشکل دارد و چه تلاشی کردند که این کار انجام نشود. یک جاهایی گزارش اشتباه با استفاده از برداشت خودشان می دهند ؛چون سوادش را ندارند و بر اساس این برداشت نادرستشان یک سری تحلیل هایی را در جامعه ارائه می دهند و به مقامات می دهند که این تحلیل ها از بنیان اشتباه است . وقتی من می بینم که این جا چیز دیگری در جریان است سعی می کنم سند را با عکس و تصویر و صدا به این جا بیاورم تا همه متوجه شوند که این تحلیل کلا از بنیان مشکل داشته است و تمام تحلیل های این ها به هم می ریزد. مثل این که درباره یک موضوعی در یک جمع خیلی محکم صحبت کنید و مواضع خاص خودتان را با تحلیل غلط مطرح کنید، ولی یک نفر بیاید و بگوید که این حرف شما بر اساس این مدارک و اسنادی که من در اختیار دارم، اشتباه است و این فرد به هم می ریزد. بنابر این سعی در تخریب آن فرد می کند. طبیعتا مقاومت می کند تا از خود دفاع کند و آنها هم در این بین سعی می کند مرا از بین ببرند و این را واقعا من تجربه کردم! خیلی ها به من گفتند که مراقب باش که خیلی ها ممکن است تو را بزنند و بعد قضیه شهیدسازی و تشییع و این مسائل را بر پا کنند! این در این جریانات اتفاق می افتد و من بارها وقتی از این کشورها بر می گردم؛ تهدید شدم و وقتی جایی می بینند که در مقابل من نمی توانند ایستادگی کنند؛ صورت مساله را پاک می کنند. به این صورت که تجهیزات مرا توقیف می کنند. در این مسیر اگر اعتماد به نفس نداشته یا به کاری که می کنیم ایمان نداشته باشیم و به قول معروف پر رو نباشیم؛ کم می آوریم. این قضیه دو وجه دارد. یا من کم می آورم و از این کار دست می کشم و به دنبال کار دیگری می روم و یا این که در همین کار با اعتماد به نفس کامل می مانم و خودم به صورت مستقل کارم را انجام می دهم.

بگذارید انصاف را رعایت کنم این اواخر که  به سوریه می رفتم؛ وزارت خارجه جمهوری اسلامی از من حمایت نمی کرد.چون وقتی نامه به وزارت ارشاد می دهم که مثلا مرا به فلان ارگان برای رفتن به فلان سفارت خانه معرفی کنید؛ زمانی به من جواب می دهند که اصلا برای من فایده ای ندارد. چون وقتی باید آن جا باشم؛ که درگیری وجود دارد و این ها زمانی برای من کار را درست می کنند که دیگر درگیری ها در اوج نیست. به همین دلیل سه روز بعد من خودم بلیت برای دمشق گرفتم و به دمشق رفتم و آن جا با بچه های سوری هماهنگ کردم و به وزارت اطلاع رسانی رفتم و به مدت دو ماه هم در سوریه بودم. البته باید بگویم که سفارت ایران در مواردی کمک هم کرد. و البته بعد از ۲۰ روز سفارت ایران متوجه شد که من در سوریه هستم. لذا با من تماس گرفتند و برای ناهار به سفارت دعوت شدم و آقای گلرو قائم مقام سفیر وقت که خیلی آدم کار درستی هم بود کلی هم به ما کمک می کرد. یعنی وقتی می خواستیم از دمشق به بیروت برویم حداقل کاری که برای ما کردند این بود که ماشین سفارت را در اختیار ما گذاشتند و من و گروهم خیلی راحت رفت و آمد می کردیم. این ها من و گروهم را به عنوان دیپلمات به سر مرز می بردند و ما از آن جا با خودرو به بیروت می رفتیم و بعد از اتمام کار دوباره به سفارت زنگ می زدیم و این ها ما را سوار خودرو می کردند به عنوان دیپلمات ما را به دمشق می آوردند! لذا جایی که به ما کمک شده باشد را به حق باید بیان کنیم.

مشکلات پخش نه، بگویید مافیای پخش!

من رسانه ای بودم و هر روز با خبرگزاری های مختلف ارتباط داشتم؛ از جمله فارس و نسیم. اخبار آن جا را برای بچه ها می فرستادم و در عین حالی که با من مصاحبه هم می شد و درد دل هایم را هم می گفتم که چه کسی این جا همراهی می کند و چه کسی کارشکنی. البته حاج عباس گلرو یکی از دوستانی بود که خیلی کمک کرد. در هر صورت این ماجراست که موقعیت خیلی از حضرات به خطر می افتد. این موقعیت ها در یک طرف است . از طرفی دیگر من کارم را با پررویی ساختم ؛ مثل کار در سوریه و قزاقستان و پاکستان و ... وقتی می خواستم به پاراچنار بروم؛ وزارت خارجه به سفارت پاکستان نامه نداد و من نامه وزارت ارشاد را که باید می بردم و خودم را به وزارت خارجه معرفی می کردم را مستقیما به سفارت پاکستان بردم و آن ها هم بر اساس همین نامه اقدام کردند و ظرف مدت دو ماه ویزای من آماده شد و من رفتم.

من دغدغه ام این است که از بلندگوی انقلاب صدایم شنیده شود

مشکلات پخش نه، بگویید مافیای پخش! وقتی من کار را ساختم و از این جا به بعد مافیای توزیع هست که مطرح می شود و نقش خود را باید ایفا کند! حالا من باید کار را به چه کسی بدهم که پخش کند؟ چه کسی باید پول مرا بدهد؟ چون من از جیب خودم هزینه کردم و پولی را هزینه کردم که جزء به جزء برای انقلاب است. باید کار را ببینند و اگر چیزی مغایر با آرمان های انقلاب است را گوشزد کنند. طبیعتا ما هم جزو رسانه هایی هستیم که چون وابسته به انقلابیم، نمی توانیم کار را هر جا و هر طور پخش کنیم. من به دنبال این نیستم که کارم در بی. بی. سی و فاکس نیوز و سی. ان. ان و ... پخش شود. من و امثال من دنبال این هستیم که از بلندگوهای انقلاب صدای مان شنیده شود. صدایی که من به دنبالش هستم صدای بنده نیست؛ ولی حضرات این کار را نمی کنند و فقط به دنبال تحقیر هستند و علیه ما حرف می زنند و پیش دیگران ما را تخریب می کنند و می گویند فلانی کار نمی سازد و یا کارهایش دیده نمی شود.

شعبده شیطان 25 میلیون بار دیده شده

شاید ۸۰ درصد کارهای من روی اینترنت است. کدام کار مرا این حضرات ندیدند؟ خوب کاری که نفروختم طبیعتا نباید دیده شود. دوستان به من گفتند:  مستند " شعبده شیطان" که در سال ۸۶ ساختم ۲۵ میلیون بار دیده شده است یا از طریق سی دی به دست مردم رسید و یا در اینترنت دیده شده. شعبده شیطان را سه بار در تلویزیون من دیدم که پخش کردند. وقتی من کاری می سازم نسبت به کارم ادعایی دارم ولی این ها هستند که تصمیم می گیرند این مستند به این قیمت باشد. در صورتی که می دانم عمده‌ این ها که خودشان مدعی هم هستند فیلمی نساخته اند  و به فرض یک گزارش در فلان کشور گرفته اند و خیلی هم بابت این پول گرفته اند. پس چرا من حق ندارم کاری را که بحران است و حتی من هم روی آن ادعایی ندارم تصمیم بگیرم، ولی حضرات خودشان صاحب نظر می‌شوند و قیمت گذاری می کنند؟ و چرا وقتی در موقعیت مدیر قرار می گیرند دوست دارند به ارزانترین قیمت این آثار را بخرند؟ و تا چیزی گفته شود می گویند بودجه نداریم. در صورتی که می بینم پول ها میلیاردی در جاهای دیگر هدر می رود. ولی وقتی نوبت به کار سایر بچه ها و دوستان می رسد با ارزانترین قیمت کارشان را می خرند که بگویند وابسته به ما هستید.

به من التماس می کنند که کارت را به برلیناله برسان

در این جا دو مافیا ایجاد شد.یکی که نمی گذارند کار بکنیم و دیگری کسانی که نمی گذارند دیگران کار ما را ببینند و این متاسفانه در بین خودمان هست. دوستانی که در خارج هستند به من التماس می کنند که کار خودت را برای جشنواره برلیناله  در برلین یا جاهای دیگر به نمایش بگذارم . ولی از طرفی دیگر می‌بینیم که دوستان یک جور دیگر در داخل می خواهند به آدم لطف کنند! طرف از فلان جشنواره داخلی به بنده زنگ زده و حتی به من گفته شده است که کار شما را به عنوان کاری در نظر گرفته ایم که این جا مقام بیاورد و می بینم حتی بدون این که کار مرا ببینند؛ برایش مقام در نظر می گیرند و این به نظرم عدالت و انصاف نیست ولی برای حضرات برد تبلیغاتی دارد!

من جشنواره ای نیستم و ادعای جشنواره ای بودن هم ندارم. سال قبل از شهریور ماه یکی از دانشگاه های امریکای شمالی اصرار بر این دارد، که کار پاراچنار را در چند دانشگاه به نمایش بگذارم و باید بگویم که طرف اصلا ایرانی نیست و حتی مسلمان هم نیست.

در مرکز گسترش دولت آقای احمدی نژاد اتفاق خوبی افتاد. شخصی به نام حسین خورشیدی به عنوان معاون فرهنگی و مدیر اجرایی بود. ایشان خود فیلم نامه نویس و مستند ساز بود و خواست با تمام قوا از ما حمایت کند و این کار را هم کرد. یعنی من که سه سال به هر دری زده بودم تا بتوانم مجوز بگیرم، پول بگیرم و کارم را تسریع کنم و به پاراچنار بروم؛ ایشان زنگ زد و گفت که کارت را به این جا بیاور. بعد از این که طرحم مصوب شد و به خدمت ایشان رفتم و یک سوم برآوردی که من داده بودم تصویب شده بود. ایشان از من عذر خواهی هم کرد و گفت که من تنها موثر نیستم و یک جمعی در تیم برآورد هستند و ایشان گفتند که ما بیشتر از این بودجه نداریم و این به این معنی نیست که کار شما بی ارزش است. ایشان از من پرسیدند که می توانم با این میزان برآورد کار را بسازم یا نه؟



به من گفتند: جهان اسلام دربست برای شما

البته من قبلا تصمیم گرفته بودم که هر مبلغی که این ها گفتند قبول کنم ولو اگر مجبور باشم از جیب خودم هزینه کنم. فقط این که من بتوانم به پاراچنار بروم همین کافیست. چون سه سال شب و روز ذهنم درگیر پاراچنار بود. و راضی شدم و رفتم و وقتی کار را آوردم همین آقای خورشیدی به قدری خوشحال شد و به قدری از این کار استقبال کرد که به من گفت: جهان اسلام دربست برای شما! هر جا که اراده کنید برای شما مهیاست. حتی اگر خودتان وقت ندارید بچه ها را معرفی کنید و خودتان از دور کارگردانی کنید و به من گفتند که از این موقعیت استفاده کنم و من به تکاپو افتادم و کار " خدا در مدیترانه "  را در ترکیه کلید زدم. همان موقع قصه مصر شروع شده بود که بعد از انقلاب تونس بود. بلافاصله من طرح " فرعون در منجلاب "  را به مرکز گسترش دادم و خیلی هم استقبال شد. به من گفتند که طرح تصویب شده است و این مقدار مبلغ را می توانیم در اختیار شما بگذاریم.

8.5 میلیون فقط برای پرس پاسم هزینه کردم

و این در ایامی بود که من درگیر ویزا گرفتن از مصر بودم که خیلی سخت بود و ایشان به من گفتند که کار ویزای شما را ما پیگیری می کنیم. در حین همین کارها من به دنبال ویزای پرس پاس بودم که آن زمان من بالای ۸ و نیم میلیون تومان هزینه کردم که بتوانم پرس پاس بگیرم، ولی نتوانستم به مصر بروم. حتی از سفارت مصر در ترکیه هم اقدام کرده بودم. من در آن پرس پاسی که گرفته بودم تابعیت آلمان داشتم و آدرس منزلم در برلین بود! ولی با ملیتی ایرانی. چون ایرانی بودیم نتوانستیم به مصر برویم.

در همان اوضاع من به عراق رفتم و مستند " راه "  را درباره انتفاضه شعبانیه سال ۱۹۹۱ ساخته و گره زدن این قصه به پیاده روی اربعین را مد نظر قرار دادم. این مستند داکیو دراما یا مستند داستان بود دقیقا مثل کاری که در پاراچنار کرده بودم. کار پاراچنار در جشنواره حقیقت انتخاب شده بود و در چندین سینما از طرف مرکز گسترش به نمایش درآمد. آن زمان من مکه بودم و وقتی آمدم اثری از آقای خورشیدی نبود. ایشان به دلیل دعوایی که با مدیر آن مرکز داشتند؛ استعفا داده بودند و من سراغ مدیر وقت مرکز آقای شفیع آقامحمدیان رفتم و به ایشان گفتم که به جای آن کار مصر که نتوانستید ویزایش را جور کنید، قرار شده بود این کار" راه " را ارائه بدهم. ایشان موافقت کردند و آن را منوط به جلسه ای کردند که باید با هم داشته باشیم. ایشان را همانطوری تلفنی توجیه کردم که کار برای دو سال قبل بوده و برآوردی که شما به من دادید برای این کار کم آمده و هزینه زیادی در بر داشته و من روی آن مبلغ به شخصه مبالغ دیگری آوردم و حدود ۲۰ یا ۳۰ روز در عراق بودم و ایشان گفتند که مسأله را حل می کنیم.
نسیم: پس کار تا اینجا داشت به خوبی جلو می رفت.

این قضیه تا نوروز ۹۲ طول کشید و ایشان با من تماس گرفتند و گفتند که من درگیر پروژه " لاله " هستم و سرم شلوغ است و این که در ایام نوروز هم در مرکز گسترش فعالم. با من تماس بگیرید تا جلسه ای داشته باشیم و کار را ببندیم.

بعد من به سوریه رفتم .آن زمان انتخابات ریاست جمهوری در کشور بود و من در سوریه بودم که رییس جمهور عوض شد و تیم مرکز گسترش هم عوض شد و دیگر حرف ما شنیده نشد و حتی یکی از دوستان واسطه شد که فلانی این کار را با وعده هایی که دوستان داده بودند؛ ساخته است .این را حل و فصل کنیم، چون مبلغی از شما طلب دارد و این کار را ساخته  و هزینه کرده است. وقتی برای مستند پاراچنار رفته بودم ؛نصف هزینه برآورد را به من نداده بودند و برای یک پروژه دیگر مبلغ بیشتری گرفته بودم و بابت همین قضیه من به این ها بدهکار بودم و در کنارش یک کار دیگر ساخته بودم و این ها دوباره به من بدهکار می شدند.

راضی نشدم خودم را بفروشم

خودم به دنبال مستند  "غربتستان" به قزاقستان رفتم و چهار مستند هم در سوریه تولید شد، که به تدوین نرسید و مثل خیلی از کارها مسکوت ماند و راضی به این هم نشدم که خودم را بفروشم؛ یعنی فلان مجموعه به من بگوید این مستند را از شما می خریم و من به این قصه راضی نشدم . من ارزش کار خودم را می دانم. البته ادعایی هم ندارم که کارم خیلی بالاست ولی می دانم کارم ارزشمند است. آدمی که سواد رسانه ای و مستندسازی و مدیریت ندارد و در آن جایگاه نشسته است؛ نمی تواند روی کار من قیمتی بگذارد. ولی من می توانم برای کار خودم قیمت و ارزش بگذارم و این اتفاقی است که همیشه بین ماها در جریان است. این هم به نوعی عملکرد دوستان ما در مرکز گسترش سینمای مستند بود.

چشم اینها ، چشم ملت است

مرکز پخش فکر می کند که اگر فقط خودش کار را ببیند؛ پس کار دیده شده است. بارها به من گفته شد که فلانی ممکن است کارتان را ببینیم و پخش کنیم و آخرش مهر موسسه خودمان را روی کار بزنیم؟ چون من راضی به این نمی شوم که کار من به اسم این ها بیرون برود و توی فلان فروشگاه و جزو مجموعه این آدم ها باشد، کار دیده نمی شود. چون من راضی نمی شوم که کار من از فیلتر این ها رد شود و مثلا برای فلان شبکه پخش شود؛ کارم دیده نمی شود. چشم این ها ؛چشم ملت است! و اگر کاری با چشم این ها دیده نشود؛ هیچ کس این کار را ندیده است. در صورتی که به من می گویند که فلان کار شما ۲۵ میلیون بار دیده شده است. یا کار " شکست هیمنه " که حتی شورای عالی امنیت ملی آن را توقیف کرد. من این کار را به شخصه هم در بالای ۵۰ دانشگاه نمایش دادم و مورد نقد قرار گرفت و هم این که کار سی دی و دی وی دی شد و در اینترنت پخش شد و حتی قبل از این ها در سی. ان .ان و یکی دو جای دیگر هم پخش شده بود. چرا چیزی که این ها پخش نمی کنند؛ دیده نمی شود؟ و چرا در جاهای دیگر دیده می شود؟!
*برای  مستند هسته ای یازده سفر خارجی رفتم

مشکل ما مرکز گسترش بود. عینی تر برایتان مثال میزنم. مثلا کار " پرونده هسته ای" را هیچ کس دغدغه ای برایش نداشت. و حتی هنوز هم اگر بچه های خبرنگار در وین بوده باشند و بپرسید که آیا حتی بی. بی. سی. آمد که کار مستند بسازد یا خیر؟ خواهید دید که کسی نبوده است . من ده یازده سفر خارجی برای این مستند وقت گذاشتم و هنوز هم ادامه دارد؛ چون می خواهم به نتیجه برسم و بعد کار را ببندم. حدود یک تا یک سال و نیم  برای این کار فعالیت کردم و مدیر سابق سیما فیلم با من تماس گرفت که فلانی این کاری را که انجام دادید؛ به ما تحویل بدهید. البته من می دانم که این ماجرا از کجا آب می خورد و آن " یک خانواده محترم ایرانی"  چه کار کرده بود که این ها به بچه های حزب اللهی متوسل می شدند تا آماری داشته باشند که فلانی  برای ما کار انجام می دهد. من کار را برآورد کردم و جلسه ای گذاشتیم و خود ایشان اذعان کردند که برآورد شما خیلی دقیق است؛ ولی ما بودجه ای نداریم. این مبلغی که شما خرج کردید؛ ما می توانیم دو سومش را تصویب کنیم. بعد که قرارداد نوشتیم و چک و سفته گذاشتیم و درگیر قصه شدم؛ گفتند که کلاً پول نداریم!

با جان کری و اشتون قرار ملاقات داشتم که فقط به خاطر نبود بودجه کنسل شد

حال آن زمان اسمم به وزارت خارجه رفته بود و من باید ویزای خودم را می گرفتم. باور کنید من خیلی از جاهای مختلف پول های میلیونی قرض گرفتم تا فقط کارم را بسازم. به ما گفته می شد که شما پول را جور کنید و بروید؛ ما بعدا با شما حساب می کنیم و این پول را تکه تکه به ما می دادند. من ده یا یازده سفر رفتم و از جیب خودم هزینه کردم. حتی خیلی از سفرها را با برآورد این ها هزینه کردم ولی باز هم با ما حساب نشد. زنگ می زدم می گفتم: آقای مدیر همه چیز آماده است و من باید به فلان کشور بروم. ولی جواب ایشان جالب بود. می گفتند لازم نیست که به فلان کشور بروید؛ بلکه از تصاویر آرشیوی صدا و سیما استفاده کنید!

من با جان کری در نیویورک و خانم اشتون در بروکسل و آقای آلن ایر در دبی قرار ملاقات گذاشتم؛ ولی چون حضرات پول ندادند؛ هیچ کاری نتوانستم انجام دهم. من به هر جان کندنی بود کلی شخصیت ضد انقلابی و انقلابی جلوی دوربینم آوردم؛ ولی به چه قیمتی؟ این ها نقایص کار ماست. حتی این در تاریخ نگاری هم برای ما بد است. این که بعدها می گویند کدام مدیری به این مستند ساز پول نداده است تا این کارش را به پایان برساند. جریان مذاکرات هسته ای کم از دفاع مقدس نداشته است و یک پیچ خیلی مهمی در تاریخ انقلاب اسلامی است.

این دغدغه شخصی ما است، ولی هیچ کس برایش ارزش قائل نیست. همان مافیایی که می گویند مستند شما را توزیع میکنیم، همان ها می گویند که برای ادامه کار پول می دهیم. ولی زمان پول دادن هیچ پولی دست ما را نگرفت و ما را به زمین زدند و همیشه هم ما مقصر بودیم و نباید حرف هایمان را می زدیم.

شهوت دیده شدن در کار خیلی ها وجود دارد

متاسفانه این طور نیست که بگوییم بچه ها صددرصد از سر تکلیف دارند این کار را انجام می دهند. به نوعی شهوت  دیده شدن کار در خیلی از ایشان وجود دارد. این که کار را به هر قیمتی بسازند و مقداری پول هم دستشان بیاید، ولی کارشان دیده شود. منی که خودم اصرار دارم که به جشنواره ها نروم؛ نا گفته نماند هر جایی که کار من به جشنواره رفته؛ بنده تهیه کننده کار نبودم. مثل کار " حاج والی" که در چندین جشنواره و حتی جشنواره فجر رفت و یا در جشنواره شهید آوینی مقام هم آورد، ارسال آن به جشنواره ها کار من نبود و تهیه کننده خودش کار را فرستاد و بعدا به من اطلاع دادند و ما هم رفتیم و جایزه را به عنوان کارگردان به ما دادند. یا اگر " زخم پیوار" به جشنواره حقیقت آمد آن را هم تهیه کننده فرستاده بود. من تا به امروز آدم جشنواره ای نبودم و اگر هم از این به بعد روزی بخواهم بشوم و بخواهم کارم را وارد جشنواره کنم؛ به این دلیل است که می خواهم آن صدا بیشتر به گوش برسد.

هنوز زیر بار نرفتم که به خاطر هوس این حضرات کارم را بی ارزش کنم

جاهایی هم می بینیم که بچه ها واقعا از سر تکلیف کار انجام می دهند و دوست دارند که دردی درمان شود و صدایی از آن جماعت شنیده شود و این قضیه هم می تواند اتفاق بیافتد. ولی این مسأله ای که گفتم؛ در واقع نوعی آفت بین بچه های ماست. این که به هر قیمتی کارشان دیده شود و طرف مقابل هم از این موقعیت بیشترین سو استفاده را خواهد کرد. این که کارتان را برای پخش به ما بدهید و ممکن است که پول بدهیم یا اصلا پول ندهیم و یا این که چند ماه بعد پولی به شما بدهیم. من خوشبختانه هنوز زیر بار نرفتم که به خاطر هوس این حضرات کارم را بی ارزش کنم.
نسیم: اگر به عنوان کسی که کار اولی بودید هم همین طور رفتار می کردید؟ الان شما پشت برند سهیل کریمی هستید و این که وقتی مصاحبه می کنید کارتان دیده می شود. حتی پاراچنار را می توان به واسطه سهیل کریمی در ایران معروف کرد. حتی با این که خیلی ها هنوز زخم پیوار را ندیده اند اما پاراچنار را می شناسند. شاید به خاطر همین پشتوانه است که نیازی به دیگران نمی بینید. اما بچه های دیگر که اسمی ندارند و در رسانه شناخته شده نیستند؛ شاید تنها مفرشان همین است.و اولین کاری که من در ساختنش دخیل بودم کار " گزارشی از شرق "  بود. همانی که در سال ۷۹ یا ۸۰ به شرق کشور رفتیم و من در پی گزارش روزنامه نگاری و به همراه آن کار، مستندش را با دوستان ساختیم و در چهار قسمت کار را تدوین کردیم. از این چهار قسمت، دو قسمتش در تلویزیون پخش شد  و جلوی پخش دو قسمت دیگر گرفته شد. بعد آن زمان مجلس ششم و آقای قالیباف فرمانده ناجا بود. این ها تحت فشار بودند که برای تامین امنیت شرق کشور به ما بودجه نمی دهند. برای ما فشار ها مهم نبود، بلکه مهم این بود که این کار وارد مجلس شد. آن زمان حتا دوستان در بیت هم از ما تعریف کردند. و بعد از آن بود که قسمت سوم آن کار در تلویزیون پخش شد ولی قسمت چهارم مطلقا پخش نشد. اصلا برای من مهم نبود که این کار پخش نشد؛ مهم این بود که تاثیرش را گذاشت. یعنی در همان زمان هم دغدغه من این بود که این کار فقط تاثیر گذار باشد.

از لس آنجلس «زمستان 81»  را دیده بودند و آمدند تا کمک کنند

در همان سال من " زمستان ۸۱"  را ساختم که معروف به رقص فقر شد که این کار قرار بود برای ریاست جمهوری و دولت وقت -که موسوم به اصلاحات بود- محرمانه باشد. کار در هیئت دولت پخش شد و تاثیراتی هم داشت. اصلا برای من مهم نبود که این کار بیرون بیاید و روی اینترنت قرار بگیرد؛ چون کار تاثیر خودش را گذاشته بود. البته دوست تهیه کننده این اثر کار را برای انتخابات مجلس خودش سی دی کرد و نام خودش را به عنوان کارگردان کار مطرح کرد! ولی اصلا برای من مهم نبود؛ چون اگر اهمیت داشت باید از ایشان شکایت می کردم. در همان زمان از لس آنجلس عده ای در اینترنت کار را دیده بودند و آمدند و می خواستند کمک کنند. این ها به دنبال من آمدند و من به همراه ایشان رفتیم و کمک های مالی و ارزاق را به این خانواده ها می دادند و همین برای من شیرین بود که صدای این آدم ها به جایی رسیده است که حالا به اندازه یک شام حداقل دست این افراد گرفته شده است. اصلا مهم نبود که اسم من باشد یا نباشد و این که اسم من آخر کار دیده شود یا نشود. من در همان مقطع که کار شعبده شیطان، روزنه انحراف، در دو قسمت ، خواب آشفته و کار طریقت گمراهی را تیتراژی نزده بودم ولی بعد دیدم که دارند سو استفاده می کنند و مدام از تلویزیون و به اسم شخص دیگری پخش می شود. بعد از این قضیه به موسسه ولایت عشق که تهیه کنندگی کار را داشتند؛ مراجعه کردم و گفتم این آثار را با تیتراژ می خواهم در اینترنت قرار دهم که حداقل کسی اگر قرار است سو استفاده کند؛ ببیند که فلانی این کار را ساخته است.

اجازه نمی دهم حقی از من ضایع شود

گاهی وقت ها حتی صدای من روی کار بود ولی بعضی جاها ادعا کرده بودند که کار برای ایشان است! مهم این بود که درد شنیده شود و در چند جا حس شود و کمک شود و این که احساس خطر شود و جلوی چیزی گرفته شود. و من دنبال این موضوعات متفرقه نبودم در عین حال که اجازه نمی دهم حقی از من ضایع شود. و امیدوارم بچه های دیگر هم در همین وادی باشند. یعنی طوری شود که بتوانند فشار زندگی را تحمل کنند؛ ولی ارزش کار خودشان را پایین نیاورند. اگر کسی سواد مستندسازی را داشته باشد و ارزش یک کار مستند را درک کرده باشد؛ می شود با او مصالحه کرد و کار را برای پخش فرستاد. ولی کسی که این سواد را ندارد و فقط به دنبال سواستفاده است را به هیچ وجه نمی شود با او کنار آمد. حتی اگر کار سال ها در دستم بماند. همین قدر که یک کار تاثیر خودش را در جامعه بگذار، کفایت می کند.

لزوما نمی توان گفت هر کسی در این جناح بود؛ حزب اللهی است. بعضی ها احساس می کنند که کارشان در این جناح بهتر جلوه می کند؛ پس در این جناح هستند. حزب اللهی را اگر بخواهیم تعریف کنیم، می توان مرتضی آوینی را جزوشان آورد. مرتضی آوینی حرف خودش را می زند، هیچکاک و سینمای غرب را نقد می کند و سوادش را دارد. حال یک عده می گویند که اگر در این جناح باشیم؛ بگیر و ببند ندارد. مثلا این طور نیست که فردا مرا به عنوان فیلم ساز بی. بی. سی بگیرند. مثلا خانم فلانی که صرفا یک بازیگر دست چندم است یک فیلم می سازد و بی. بی. سی از ایشان فیلم را به فرض ۱۵ هزار دلار می خرد و در برنامه آپارات نمایش می دهد. بعد برای کار دوم به ایشان ۵۰ هزار دلار نقد می دهند و خواستار پخش در شبکه خودشان هستند. در حالی که ایشان اصلا مستندساز نبوده، بلکه هنرپیشه ای بیشتر نبوده. حالا یک مرتبه سیستم امنیتی مان تمام کسانی را که برای بی. بی. سی و برنامه آپارات مستند می سازند را می گیرند.

کمتر اتفاق می افتد که کسی در ایران از گرسنگی بمیرد

باید بر اساس اولویت بندی کار کرد. مثلا می گویید فلانی! کشور خودمان از نظر فقر و گرسنگی در عذاب است. اگر بخواهیم همان تقسیم بندی نگاهمان را داشته باشیم؛ بدتر از این را هم در خیلی از جاهای جهان داریم. ما فلان کار را در گوشه ای از جهان انجام می دهیم تا هلال احمر ببیند و برای آن مکان خاص مقداری کمک بفرستد و چندین انسان را نجات بدهد. ولی در حال حاضر کمتر اتفاق می افتد که بگوییم در ایران کسی از گرسنگی در حال مردن است، نه این که به صورت مطلق اتفاق نمی افتد؛ اما کمتر اتفاق می افتد که کسی در ایران از گرسنگی بمیرد؛ چون اگر به گوش هلال احمر یا بهزیستی برسد؛ بالاخره دستش را می گیرند و کمکش می کنند. یا این که فرد سرپناهی داشته باشد یا این که اصلا معتاد باشد؛ که قصه اش فرق می کند. ناگفته نماند که به دنبال این کار هم بودیم که از این مشکلات اجتماعی هم مستند بسازیم ولی حمایت نمی شود. در هر صورت الویت برای ما نگاه جهان شمول به پدیده عدل و عدالت است نه صرفا نگاه ملی و چیزهایی از این دست.

بعضی ها هستند که نیت شان ماجراجویی است؛ مثل من!

بینید یک دلیلش شاید همین شهوت دیده شدن است. عامل دیگر شهوت ماجراجویی است. خیلی از بچه های ما درگیر شهوت ماجراجویی می شوند. مثلا ممکن است در تهران کار بسازید؛ مثل هادی نعمتی که درباره سوریه در ایران کار می سازد و درگیر شهوت ماجراجویی و شهوت دیده شدن هم نیست و کارش هم چقدر تاثیر گذار است. هدف هادی لزوما ماجراجویی نبود. ولی بعضی ها هم هستند که نیت شان ماجراجویی است؛ مثل من! خیلی از بچه ها شاید به دلیل این که حس ماجراجویی برایشان حس قشنگی است، به دنبالش می روند. مثل تیر، ترکش، کشته یا این که تیر بخورند و... نمی خواهم صرفا بگویم بچه ها نیت شان این است ولی می گویم که ممکن است در این قصه ها هم باشند. خیلی از غربی هایی که مستند می سازند؛ حسشان همین است. مثلا طرف فلان عکس را می اندازد و پولیتزر را به این دلیل به این فرد می دهند؛ چون جسور بوده است نه به خاطر تاثیر کارش. و این اتفاق ممکن است بین بچه های ما هم بیافتد و این که بروند که چنین ماجراهایی پیش بیاید و این شهوت دیده شدن و شهوت ماجرا جویی دست به دست هم می دهند و این اتفاقات بروز می کند.

فلان مسئول با آن تولیدی لباس مستهجن شریک است

باز هم می‌گویم من فقط برای مستند ساختن کار نمی کنم؛ بلکه باید به نوعی دغدغه خودم را فریاد بزنم که شنیده بشود. وقتی چنین اتفاقاتی می افتد، من مسلما دیگر به سراغ موضوعات اجتماعی نمی روم. موضوع اجتماعی ما آن مدیر و آن وزیر و آن رییس جمهور و آن فرد مسؤول است و این ها برای من معضل است . این ها باید مستند شود که اگر کار در این باره ساخته شود که نمی شود در این جا پخش کرد. مثلا این که درباره بی حجابی و بد حجابی و بی غیرتی و... مستند بسازم. وقتی می بینم مسؤولی که پشت این قصه است، از این ماجرا یک جوری پول می خورد و استفاده می برد و یا فلان تولیدی که لباس مستهجن تولید می کند یا آن تاجری که وارد می کند و این فرد از این مسائل استفاده می برد و این پول به جیب فلان مسؤول هم می رود؛ حالا من بیایم به این زنی که در خیابان است حرف بزنم؟ زنی که اصلا قرار نیست مانکن باشد. این معلول است. علت ها در جای دیگری است و باید به سراغ علت ها برویم. پس چون این موضوع جواب نمی دهد؛ طبیعتا به دنبالش نمی روم. چون عبث و بیهوده است و طبیعتا این موضوعات در جامعه مکتوم می ماند.

به من گفتند: آقای حسینی دستور داده از شما حمایت کنیم

من سال ۹۰ برای ساخت مستندی در سوریه اقدام کردم و ابتدای ۹۱ در آن جا بودم و حدود پنجاه و چند روز در سوریه و لبنان به کار مشغول شدم. کارم را کاملا شخصی شروع کردم و این به گوش وزیرارشاد وقت آقای حسینی رسید. معاون ایشان زنگ زد و گفت که آقای دکتر دستور داده است که از شما حمایت کنیم و هماهنگ بشویم و پیگیری کنیم. گفتند که این قدر مبلغ دلار برای شما می فرستیم و به من گفتند که از فلان جا بگیرم. بعد من گفتم این مبلغ که تمام شد بر می گردم. من در دمشق بودم و بعد از یک مدت که خیلی هم مراقب خرج کردنم بودم و این مبلغ در حال تمام شدن بود، همان زمان این معاون وزیر شماره من را در دمشق پیدا کرد، با من تماس گرفت و درباره هزینه و کار از من پرسید، که من گفتم هنوز خیلی از کار مانده است و ایشان دوباره برای من پول فرستادند و خیلی هم پیگیر کار بودند.

به ایران آمدیم و به ما گفتند که موسسه ای هست از موسسه های وابسته به وزارت ارشاد که با شما قرارداد می بندد و شما این کار را به سر انجام برسانید و یک برآورد هم بدهید. من گفتم که وقتی این کار را شروع کردم با ۶۰ شخصیت بزرگ سیاسی جهان عرب از امیل لحود و شیخ حسون شیخ حمود و وزیر و نماینده و رییس پارلمان سوریه بگیر تا فلان وکیل که وکیل لبنانی و بین المللی دادگاه لاهه است و حتا مخالفین سرسخت نظام سوریه و رهبر دروزی ها و چه و چه، با این ها مصاحبه کردم که کسی تا الآن چنین کاری نکرده است. گفتم که می خواهم کار قوی باشد و این ها هم گفتند که کار را انجام بدهیم. حتی من برای مصاحبه با یک سری مقامات به روسیه رفتم. حتی به فرانسه و ترکیه می خواستم بروم و برآوردی کردم و این ها قرار بود یک مبلغی به من بدهند که دیگر متوقف شد!

و هر چقدر پیگیر شدم که این کار روی زمین می ماند و من چند ماه است که این کار را انجام می دهم، باز هم تاثیری نداشت. در حین کار چند تا از بچه ها کار ترجمه انجام می دادند. من این کار را به ایشان دادم و همه مصاحبه های مرا این ها به عربی پیاده کردند و عربی ها را هم به فارسی ترجمه کردند.حدود ۲۰۰ تا ۳۰۰ صفحه A4 فقط ترجمه ها شد. دیگر کسی حمایت نکرد و وزارت ارشاد دیگر توجهی نکرد. یک روز که دفتر بودم به وزیر پیامک دادم. به آقای حسینی گفتم که من این کار را شروع کردم و حمایت شما باعث شد که دلگرم شوم و خیلی محکم بیایم جلو؛ ولی الآن به همه بدهکار شدم و کارم نصفه کاره مانده است. دقایقی بعد وزیر با من تماس گرفت و صحبت کردیم. به من گفت که از روند کار یک گزارش برای دفتر من بفرست. قرار بر این شد که من گزارشم را به ایمیل ایشان بفرستم. همچنین درباره کارهای قزاقستان و غیره هم گفتم که این کارها هم همگی مانده اند و مرکز گسترش هم تحویل نگرفته است .

بعد از انتخابات همه چیز رنگ باخت

آقای حسینی به من گفتند که همه را به تفکیک بنویسید که من به دوستان بگویم که دستورات لازم را برای آن صادر کنند. در آن شلوغی، سفر دوم سوریه من پیش آمد. و مجموعه ای به ما گفت که از شما حمایت می کنیم و شما را می بریم. چهار نفر به سوریه رفتیم. از دمشق من به آقای وزیر ایمیل فرستادم و شماره تماس سوری ام را به ایشان دادم که اگر کاری قرار شد که انجام شود با من تماس بگیرند که هیچ خبری نشد. تا زمان انتخابات ریاست جمهوری رسید و رییس جمهور عوض شد و من در آن جا بودم و وقتی به ایران آمدم؛ مراسم تنفیذ انجام شده بود.

برایم پاپوش دوختند

یکی از طرح های من این بود که صحنه های جنگ را بگیرم. به آن جا رفتم و در خلال گرفتن نماهایی که برای مستند فتنه شام می خواستم؛ سه مستند دیگر هم تولید کردم و بنا شد که من این ها را هم بیارورم ،که این ماجرا در همان ایامی شد که خیلی از حضرات و مافیا هایی که یا نیرو نمی فرستادند یا نمی توانستند به تصویر بکشند یا مسائل دیگری داشتند، برای من پاپوش دوختند. سیستم های امنیتی را تحریک کردند که این افراد سرخود به سوریه آمدند. در صورتی که ما از روز اول هماهنگ شده بودیم. از لحاظ حفاظتی توسط پنج رده حفاظتی تایید شده بودیم و چهل و اندی روز من آن جا بودم.
*به من گفتند شما عنصر نامطلوب شناخته شده و بازداشتید!

روز سی و هشتم آمدند و به ما گفتند که شما بازداشت هستید. به ما گفتند که شما عنصر نامطلوب شناخته شدید! به ما گفتند که ۴۸ ساعت باید در بازداشت و قرنطینه باشید و تمامی تجهیزات و فیلم هایتان باید توقیف شود. من سریعا به یکی از فرماندهانی که در سوریه وظیفه مستشاری داشت تماس گرفتم و ماجرا را توضیح دادم و چون ایشان هماهنگی ها را انجام داده بودند؛ خیلی ناراحت شدند و زنگ زدند و همه چیز رو به راه شد و نهایتا از ما عذر خواهی کردند.

هنوز بعد از دو سال وسایلم را نداده اند

من در آن زمان در حلب مستند می ساختم و به لازقیه رفتم و چند روز در اردوگاه ها بودم و کارها را انجام دادم و به دمشق آمدم. در دمشق دیدم که نمی توانم کاری انجام دهم و دوست دیگرمان آقای تاجیک که کار عکاسی می کرد ؛ ایشان گفت که من هنوز احساس می کنم که باید این جا بمانم و کار عکاسی انجام دهم. من بعد از اتمام کارم به فرودگاه دمشق آمدم که به ایران برگردم و در فرودگاه ، نیروهای امنیتی آمدند و گفتند که لپ تاپ و تجهیزاتت را باید بگیریم. گفتند که برای یک بررسی کوچک این ها را از شما می گیریم و پس از یک بررسی کوچک به تان برمی گردانیم. لذا من بنا را به اعتماد گذاشتم و تجهیزاتم را تسلیم شان کردم و... هنوز هم بعد از دو سال پس نگرفتم!

بعد از این که برگشتم وزیر عوض شده بود. لذا هم فتنه شام به نتیجه ای نرسید و هم آن سه مستند دیگر که ساختم، که البته یکی از آن سه مستند فوق محرمانه است. اما دوتای دیگر کاملا مستند روز بود که هنوز هم اگر تدوین شود خیلی جای حرف زدن دارد.

فهمیدم که حامی من خودش مافیا بوده

می خواستند که ما را آشتی بدهند و من متوجه شدم که آن موسسه ای که درفتنه شام از من حمایت کرد، بخشی از این مافیا بوده است. بعد که چنین ماجرایی در سوریه پیش آمد؛ این مافیا جلوی آن چکی که باید برای من کشیده می شد را گرفت. حتی وزیر هم موافقت می کرد برای این که چک نقد شود ولی این ها جلوی نقد شدن را می گرفتند. و حتی هادی باغبانی که بعد از ۴۰ روز بعد از این که من به ایران آمده بودم شهید شد آن را هم به گردن من انداخته بودند! گفتند که فلانی کاری کرد و جای بچه های ما را لو داد و این بچه هایی که آن جا بودند مورد هجوم قرا گرفتند! این در حالی بود که هادی باغبانی چهل روز بعد از برگشت من به سوریه رفت. این هایی که این قدر ادعا داشتند که کار ما غیر امنیتی بوده است، و ما خودسر بودیم و عنصر نامطلوب، هیچ کس یک فریم عکس لو رفته از ما ندیده است ولی از آن ها می بینیم که ده ها گیگ اطلاعات و عکس هاشان دست به دست دشمن می چرخید و همه دنیا هم آن را دیدند!



حتی کاری که من در جایی در جنوب حلب شروع کرده بودم و تیمی بچه ها به عنوان مستند ساز از طرف سازمانی به آن جا آمد؛ کسی که کار را انجام می داد؛ کار اولش بود. اخیرا شنیدم که در چند جشنواره بین المللی جایزه هم گرفته! همان کاری که من داشتم انجام می دادم و ایشان در کنار ما آمد و زنگ زده بود تهران که فلانی این جا کار می کند، پس من برای چه به این جا آمدم  و ایشان هم به دیگران زنگ زده بودند که بچه های ما این جا کار می کنند پس قبلی ها را باید بردارید و بعد از چهل و چند روز ما را گرفتند و کار آن فرد بالا آمد و چندین جایزه هم گرفت که... اصلاً مهم نیست! این حساب ها را جای دیگر پاک می کنم!
مطالب مرتبط
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر: